پای تلویزیون بودم. دختر کوچکم، که امسال میرود کلاس ششم، از مدرسه آمد و تا از در وارد شد با ذوق و شوق گفت: «بابا یه معما بگم می­تونی حلش کنی؟» قبل از این که بگم باشه، ادامه داد:

پدر و پسری داشتند با ماشین یه جایی می­رفتند که یه دفه تصادف شد. پدره مرد و پسره را که خیلی زخمی شده بود بردند بیمارستان. تو بیمارستان، دکتر اومد سر تخت مریضه و تا پسره را دید گفت: «آه ... این که پسر منه؟!» بعد دخترم پرسید: «دکتر چیه پسره میشه؟

این معما را قبلاً هرگز نشنیده بودم. شروع کردم به فکر کردن: چون گفته «این که پسر منه» باید پدرش باشه؛ ولی پدرش که تصادف کرده و مرده، پس روح پدرشه. با خوشحالی رو کردم بهش و گفتم: «روح پدر پسره است.» دخترم با عصبانیت گفت: «بابا....... گفتم که باباش تو تصادف کشته شده. نمیشه که.»

داشتم فکر می­کردم چی بگم که خانم­ام گفت: «خوب حتماً پدر بزرگ پسره دکتر بوده و تو بیمارستان کار می­کرده حالا اومده سروقت مریض تصادفی و دیده که نوه­اشه. و چون پدر بزرگ­ها هم به نوه شون میگن پسرم، پس دکتره حتما پدر بزرگشه دیگه. آره؟». من هم حرف خانم­ام را تایید کردم و گفتم: «خودشه. جوابش همینه.» باز دخترم گفت: «نه خیر. پدر بزرگش نیست.»

چند دقیقه­ای فکر کردم. وقتی دیگه ناامید شدم به دخترم گفتم: «این معما سرکاریه. هیچ جوابی نداره. اگر راست میگی خودت بگو دکتر کی بود!». با عصبانیت و با صدای بلند گفت: «چرا همش فکر میکنین فقط مردا می­تونن دکتر باشن؟!» این را که گفت خیلی تعجب کردم و گفتم: «منظورت چیه؟» بعد با همان لحن عصبانی ادامه داد: «خوب دکتره مادرِ پسره بود که تو بیمارستان کار می­کرد دیگه.»

انگار واقعاً سطلی بزرگ آب یخ ریخته باشند روی سرم. دهنم از تعجب و از پاسخی که از این یک دختربچه شنیده بودم وا ماند. چرا من؟ چرا منی که مثلا زبانشناسم و سالهاست رو تحلیل گفتمان و روی زبان و ایدئولوژی و جنسیت کار می­کنم باید این اشتباه را مرتکب بشوم؟ در آن لحظه بود که فهمیدم مردسالاری تا چه اندازه عمیق، چه اندازه نامرئی و چه اندازه دست نیافتنی است. شاید بهترین توصیف را از این وضعیت، میشل فوکو به دست داده است؛ آنجا که می­گوید: «هنگام تفکر درباره­ی سازوکارهای قدرت، به شکل مویرگوارِ حضورش می اندیشم، به نقطه­ای که قدرت در نسوج اشخاص رسوخ می­کند، بدن­هایشان را لمس می­کند، و خودش را به درون اعمال و رفتارهایشان، گفتارهایشان ... و حیات روزمره­شان تزریق می­کند» (1980،39).