کارگاه نگارش در تهران
موسسه بهاران خرد و اندیشه
تماس ۱۰ صبح تا ۳ بعد از ظهر : ۸۸۸۰۳۶۶۸
موسسه بهاران خرد و اندیشه
تماس ۱۰ صبح تا ۳ بعد از ظهر : ۸۸۸۰۳۶۶۸
پیرزنی از آسمان
خانهمان وسط باغ مستطیلی بزرگی در روستایی کوچک میان شالیزارهاست. یک ضلع کوچک این مستطیل از غرب به خیابانی ختم میشود که از وسط روستا در امتداد رودی کوچک کشیده شده است و ضلع کوچک دیگر این مستطیل از شرق به مزارع وسیع شالیکاری. در اردیبهشت ماه، شالیزار به کرتهای مربع و مستطیل تقسیم میشود، و بعد از این که نشاهای شالی در آنها کاشته شد، آن ها را پر از آب میکنند. در این هنگام، این کرتهای پرآب مانند قطعات بزرگ آیینه میشوند و عکس آسمان آبی و ابرهای سفید در آنها منظرهای استثنایی به وجود میآورد. دوران کودکی، اغلب بر کنده درخت زبان گنجشکی میان باغ مینشستم و به این قطعات آیینه و عکس آسمان در آن خیره میشدم و ابرهای سفید را در ذهنم به شکل فیل، اسب، گوسفندهای کوچک و گاه صورت پیرمردی با ریش و موهای سفید تجسم میکردم.
اما آن روز متفاوت بود.....
من و میرزای شیرازی: توصیهای بر اساس یک تجربهی شخصی
سید علی اصغر سلطانی
من اگر در دوران میرزا شیرازی میزیستم، قطعاً ناامیدش میکردم. صبحانه میخوردم، نهار میخوردم، شام میخوردم تا بعد کامی از او بگیرم. (سوء تفاهم نشه، منظورم شیخ نیست). در حقیقت، نمیدانستم اگر او نبود، بعد از هر وعده غذا چه باید میکردم. آنقدر با زندگی روزانهام عجین شده بود که بخش قابل توجهی از حیات روزمرهام را پر میکرد و تصور نبودنش، نوعی احساس خلاء در من ایجاد میکرد؛ احساسی که هرگز دوست نمیداشتم. اما، من در این احساس تنها نبودم. همین دیروز از یکی از دوستانام پرسیدم: «چرا رهایش نمیکنی؟» و در جواب گفت: «اگر نکشم چه باید بکنم؟» در واقع، در کنار ضعف اراده، و وابستگی شیمیایی، این احساس خلاء نقش مهمی در ناتوانی برای ترک سیگار دارد.
اگر مدتهاست که سیگار میکشید، دیگر برای فکر کردن به این که چه عاملی باعث شروع سیگار کشیدن شما شد، دیر شده است؛ باید بدانید چه عاملی باعث ادامهاش شده است. سیگار کشیدن نه تنها معلول ضعف اراده است، بلکه خود علت سستی اراده نیز هست. فکر نمیکنم کسی باشد که واقعاً در اعماق دلش نخواهد سیگار را ترک کند. همه میخواهند اما در ناخودآگاهشان این جمله را مرتباً تکرار میکنند: «نه، نمیتوانم ترکش کنم.» بعد، همین «نتوانستنِ» ناخودآگاه، بدون این که بدانید در کارهای دیگر زندگیتان نیز تاثیر منفی میگذارد. حد اقل در مورد خودم که این طور بود: کتاب «اصول و روش نگارش دانشگاهی» را که میتوانستم طی یک سال بنویسم، چهار سال طول کشید؛ ترجمهی کتاب «نظریه و روش در تحلیل گفتمان» را نیمهکاره رها کردم؛ و کلی طرحهای تحقیقی دیگرم در نطفه با دود سیگار خفه شدند.
اگر شما نیز مثل من سالهای سال در تردید رها کردن یا نکردن هستید، همان راهی را امتحان کنید که من رفتم. در اوایل آذر 1390، روز اول اردیبهشت 1391 را برای خودم مشخص کردم. بعد در طی این پنج ماه به تدریج به خودم قبولاندم که من اول اردیبهشت سیگار را برای همیشه و واقعاً برای همیشه ترک خواهم کرد؛ بی تردید. عجلهای نداشتم چون حدود پنج ماه فرصت داشتم تا شک را به یقین تبدیل کنم. اگر تردید دارید، هرگز این کار را نکنید چون ترک کردن برای مدت کوتاه باعث میشود با شدت بیشتری به سویش برگردید و این باعث ضعف بیشتر ارادهتان در مقابل سیگار میشود. از همان ابتدا زمان طولانیتری را برای ترک سیگار مشخص کنید ولی در عوض به خودتان بباورانید که میتوانید در آن روز خاص این کار را بکنید. این روز خاص میتواند روز اول سال، روز تولد خودتان، یا روز تولد عزیزی باشد. برای من، آبان، ماه تولید دختر بزرگم و اردیبهشت، ماه تولد دخترم کوچکم بود. برای این که شکتان به یقین تبدیل شود، هم در دورهی تصمیمگیری و هم وقتی واقعاً سیگار را در موعد مقرر ترک کردید به همهی دوستان و آشنایان اعلام کنید که سیگار را برای همیشه ترک کردهاید. مطئن باشید این باعث تقویت ارادهتان خواهد شد.
وقتی به زمان مقرر نزدیک شدید، فکری به حال وابستگی شیمیاییتان بکنید. تردیدی نیست که بخشی از اعتیاد به سیگار، اعتیاد مغز به نیکوتین حاصل از سوختن تنباکوست که از طریق ریه وارد خون و مغز میشود. اگرچه ورود مقدار بالای نیکوتین، بین 30 تا 60 میلی گرم، به خون کشنده است، ولی در هر نخ سیگار حدود یک میلیگرم نیکوتین وجود دارد که سیگاری را به یکباره نمیکشد؛ او را دچار مرگ تدریجی میکند. اما، یک ضرب المثل مازندرانی میگوید: «کِنِسِ بِن رِه کِنِس زَنِّه.» یعنی تنها با چوبی که از درخت ازگیل باشد میتوان درخت ازگیل را قطع کرد. راه مقابله با نیکوتین نیز، خود نیکوتین است. پس رفتم سراغ چسبهای نیکوتیندار. بسته به این که چند نخ سیگار در روز میکشید میتوانید از چسبهای نیکوتیندار روی بازو استفاده کنید که به تدریج نیکوتین وارد بدنتان میکند. در روزهای اولیهی ترک سیگار، که احساس خلاء شدید است، این چسبها بهترین کمک هستند.
حال شرایط آماده است: تصمیم قطعیتان را گرفتهاید و برچسبها را خریدهاید. به راحتی در صبح روز مشخص شده برخیزید، چسبی به بازو بزنید و دیگر هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. آنچه باقی میماند همان خلاء بعد از صبحانه خوردن است. حال شما دو ابزار برای مقابله با این خلاء در اختیار دارید: چسب نیکوتین دار و مهم تر از همه اراده تان. چون تصمیم قطعی گرفتهاید، حتماً پیروز میدان شمایید نه مقداری تنباکوی پیچیده در کفن. به تدریج که جلو میروید، راه آسانتر میشود. این است که ترک کردن را لذت بخش میکند. سختترین روز، روز اول است. اگر روز اول را به سلامت به پایان ببرید دیگر ناخودآگاه شما مرتباً به شما خواهد گفت «یک روز تونستم، باز هم میتونم.» قطعاً در روزهای اول، هوس سیگار کشیدن با فواصلی نزدیکتر به سراغتان خواهد آمد، ولی هر چه جلوتر بروید این فواصل کمتر و کمتر خواهند شد. امروز که حدود نه ماه است که نکشیدهام شاید هفتهای یکبار آن هم برای یکی دو ثانیه به «یاد» سیگار بیفتم، نه این که هوس کشیدن کنم چون سیگار کشیدن را در دورهی تصمیمگیری واقعاً از تخیلم پاک کردم.
شنیده بودم آدمها دو دستهاند: آنهایی که صبحها فعالند و آنهایی که عصرها. نمیدانم درست است یا نه ولی میدانم علت شب بیدار ماندنام و صبح بیحال بودنام تا نزدیکیهای ظهر، سیگار بود. این روزها بسیار شادابترم. شبها به راحتی و زود میخوابم و صبحها سر حال و زودتر از همه از خواب بیدار میشوم و برای بقیه نان سنگک خاشخاشی داغ میخرم. حالا میرزای شیرازی اگر میتواند دوباره فتوای تحریم تنباکو بدهد.
هر چند قبلاً هم به این مسئله خیلی فکر کرده بودم، ولی زمانی برای من جدی شد که مدتی را با آلمانیها زندگی کردم. مردم دنیا عموماً دو تصور راجع به آنها دارند: سرد بودن در روابط، نژادپرستی. این که چرا چنین تصوری به وجود آمده است در اینجا برای من مهم نیست. آنچه مهم است این است که تجربهی شخصی من کاملاً عکس این را ثابت کرد. آلمانیها نه تنها در روابطشان حتی با غریبهها سرد نیستند بلکه بسیار خونگرم هم هستند. مثلاً وقتی به مغازهای وارد میشوید حتماً با لبخندی که حس میکنید از ته دل است از شما پذیرایی میشود و اگر تمام اجناس مغازه را به هم بریزید هیچ تغییری در رفتارشان مشاهده نمیکنید. شاید بگویید این رفتارشان به خاطر مشتری مداری و در نهایت برای کسب در آمد بیشتر است. اما در مواردی غیر از خرید نیز واقعاً چنین است. حتی اگر یک بار با کسی قبلاً برخورد کرده باشید احتمالاً دفعه بعد وقتی شما را می بیند با یک هَلووووووو که با لبخندی تزئیین شده است به سراغتان میآید.
تصور غلط دوم که بسیار برای من مهمتر بود، نژادپرست بودن آلمانیهاست. شاید یهودیسوزی و تبلیغات وسیع و مستمری که یهودیها به شکلهای مختلف کردهاند در شکلگیری این تصور بسیار دخیل باشد. اما وقتی ببینید پسری قدبلند، بور و خوشتیپ با یک دختر کوتاهقد چینی که به نظر ما ایرانیها اصلاً زیبا نیست ازدواج کرده است؛ وقتی ببینید دختری با قد متوسط، خوش اندام و موهای بلند و بور با پسری قدکوتاه از افغانستان ازدواج کرده است؛ وقتی ببینید سیاهپوستانی، نه از آن سیاهپوستهای خوشتیب دورگهی آمریکایی، نه ویل اسمیت یا بیانسه، بلکه از آنهایی که مثل ذغال سیاهند، دست در دست دختری سفیدپوست در خیابان راه میروند؛ تمامی سقف سنگین تصوراتتان ناگهان بر سرتان آوار میشود.
در چنین شرایطی اولین فکری که به ذهنتان خطور میکند، مقایسهی رفتار و نگاه خودتان و هموطنانتان با چنین کسانی است. مسیر خانهام در قم از کوچهای میگذرد که در ابتدای آن محل سکونت بسیاری از خارجیها و عموماً آفریقاییهای است که برای تحصیل علوم اسلامی به قم آمدهاند. نمیتوانید حدس بزنید که رانندههای تاکسی به این کوچه چه نامی داده اند. کوچه سیاها. حتی برخی از رانندهها این افراد را سوار هم نمیکنند.
رفتار ما با افغانیها حتی وحشتناکتر است. بسیاری از افغانیهایی که در قم هستند در اینجا به دنیا آمدهاند، لهجهشان عین ماست؛ رفتارشان، دینشان عین ماست؛ اصلاً نمیتوان درک کرد چرا با این افراد مثل سیاه پوستها رفتار میشود. کاری به سیاستهای دولت در قبال این افراد ندارم. کاری ندارم که افغانستان تا همین چند سال پیش بخشی از ایران بود. شما در هر کشوری، در سرزمین کفر، پنج سال یا بیشتر اگر زندگی کنید حتما به شما اجازهی اقامت و حتی اجازه شهروندی میدهند. دولت جمهوری اسلامی نمیدانم به چه توجیهی کسانی را که در اینجا به دنیا آمدهاند و الان شاید سی ساله باشند، نه تنها به عنوان شهروند نمیپذیرد، بلکه ویزای دائم هم نمیدهد.
این رفتار نژادپرستانه نه تنها رو به بهبود نیست، بلکه روز به روز بدتر هم میشود. مشکلات مختلفی که برای تحصیل افغانیها در ایران ایجاد میشود رو به ازدیاد است. بدتر از همه خبری بود که چند وقت پیش در خصوص ممنوعیت ورود برخی افغانیها به بعضی از استانها در مطبوعات درج شده بود. غم انگیزتر خبر ممنوعیت ورود آنها به پارکی در اصفهان بود.
میدانم که در سیاستهای دولت در این خصوص نمیتوان به این راحتی اثر گذاشت. میدانم به آسانی نمیتوان رفتار اجتماعی و فرهنگی مردم را تغییر داد. اما مخاطبم در این مقالهی کوتاه دانشجویان و اساتیدی هستند که تحلیل گفتمان میکنند. در زمینهی نژادپرستی در ایران کارهای اندکی شده است که در اینجا قصد معرفی و مرور آنها را ندارم، اما از سوی ما که به تحلیل گفتمان از هر نوعی مشغولیم متاسفانه کاری انجام نشده است. برای دانشجویانی که در به در دنبال موضوع می گردند، بررسی گفتمانی و انتقادی نژادپرستی در مطبوعات ایران، سینمای ایران، قوانین و مصوبات مجلس، کتابهای درسی، بخشنامههای دولتی و در فرهنگ عمومی مردم میتواند موضوعی بسیار جذاب باشد و گامی هر چند کوچک در راه طولانی رفع نژادپرستی در افکار و کردار ما ایرانیها.
پای تلویزیون بودم. دختر کوچکم، که امسال میرود کلاس ششم، از مدرسه آمد و تا از در وارد شد با ذوق و شوق گفت: «بابا یه معما بگم میتونی حلش کنی؟» قبل از این که بگم باشه، ادامه داد:
پدر و پسری داشتند با ماشین یه جایی میرفتند که یه دفه تصادف شد. پدره مرد و پسره را که خیلی زخمی شده بود بردند بیمارستان. تو بیمارستان، دکتر اومد سر تخت مریضه و تا پسره را دید گفت: «آه ... این که پسر منه؟!» بعد دخترم پرسید: «دکتر چیه پسره میشه؟
این معما را قبلاً هرگز نشنیده بودم. شروع کردم به فکر کردن: چون گفته «این که پسر منه» باید پدرش باشه؛ ولی پدرش که تصادف کرده و مرده، پس روح پدرشه. با خوشحالی رو کردم بهش و گفتم: «روح پدر پسره است.» دخترم با عصبانیت گفت: «بابا....... گفتم که باباش تو تصادف کشته شده. نمیشه که.»
داشتم فکر میکردم چی بگم که خانمام گفت: «خوب حتماً پدر بزرگ پسره دکتر بوده و تو بیمارستان کار میکرده حالا اومده سروقت مریض تصادفی و دیده که نوهاشه. و چون پدر بزرگها هم به نوه شون میگن پسرم، پس دکتره حتما پدر بزرگشه دیگه. آره؟». من هم حرف خانمام را تایید کردم و گفتم: «خودشه. جوابش همینه.» باز دخترم گفت: «نه خیر. پدر بزرگش نیست.»
چند دقیقهای فکر کردم. وقتی دیگه ناامید شدم به دخترم گفتم: «این معما سرکاریه. هیچ جوابی نداره. اگر راست میگی خودت بگو دکتر کی بود!». با عصبانیت و با صدای بلند گفت: «چرا همش فکر میکنین فقط مردا میتونن دکتر باشن؟!» این را که گفت خیلی تعجب کردم و گفتم: «منظورت چیه؟» بعد با همان لحن عصبانی ادامه داد: «خوب دکتره مادرِ پسره بود که تو بیمارستان کار میکرد دیگه.»
انگار واقعاً سطلی بزرگ آب یخ ریخته باشند روی سرم. دهنم از تعجب و از پاسخی که از این یک دختربچه شنیده بودم وا ماند. چرا من؟ چرا منی که مثلا زبانشناسم و سالهاست رو تحلیل گفتمان و روی زبان و ایدئولوژی و جنسیت کار میکنم باید این اشتباه را مرتکب بشوم؟ در آن لحظه بود که فهمیدم مردسالاری تا چه اندازه عمیق، چه اندازه نامرئی و چه اندازه دست نیافتنی است. شاید بهترین توصیف را از این وضعیت، میشل فوکو به دست داده است؛ آنجا که میگوید: «هنگام تفکر دربارهی سازوکارهای قدرت، به شکل مویرگوارِ حضورش می اندیشم، به نقطهای که قدرت در نسوج اشخاص رسوخ میکند، بدنهایشان را لمس میکند، و خودش را به درون اعمال و رفتارهایشان، گفتارهایشان ... و حیات روزمرهشان تزریق میکند» (1980،39).
الان هم مشغول تکمیل مباحث مربوط به نگارش علمی و دانشگاهی هستم و قصد دارم سه کتاب مستقل با عنوانهای پاراگراف نویسی، مقاله نویسی، و پژوهش نویسی را تهیه کنم که با نگارش کاملا جدید هست و همراه با توضیحات و مثالهای بسیار بیشتر و تمرینهای زیاد. امیدوارم تا قبل از عید بتونم دو جلدش را آماده کنم. کارگاههای مربوط به مبانی نگارش علمی پژوهشی و دانشگاهی را مدتی است شروع کردم تا مباحث پخته بشه و آماده نگارش که انشاء الله تا پایان بهار سال بعد تمام بشه و بسته سه جلدی "به سوی نگارش دانشگاهی" کامل بشه.
ولی خوب اینها توجیه کننده ننوشتن من در اینجا نمیشه؛ ننوشتنی که جز خجالت زدگی حرف دیگه درباره اش ندارم؛ خجالت زده از بازدیدکنندگانی که علی رغم این که ماههاست هیچ چیزی به اینجا اضافه نشده باز هم میان سر می زنند و کامنت خصوصی می ذارن. خلاصه، به خودم گفتم به احترام دوستانی که اظهار لطف می کنند یه کاری بکنم. این دفعه می خوام راجع به سطوح اعمال قدرت به زبان نه چندان تخصصی چیزهایی بنویسم. بعداً که خدا می داند که کی خواهد آمد دوست دارم راجع به تفاوتهایی ساختگرایی و پساساختگرایی صحبت کنم.
شخص و زمان که تاکنون در ارتباط با زاویه دید مورد بحث قرار گرفت، در قلمرو دستور زبان هستند. به عبارت ديگر، ويژگي افعال به حساب مي آيند. عامل مهم دیگری که اهمیت زیادی در حفظ انسجام در زاویه دید دارد ولی جزء دستور زبان نیست لحن است. لحن شیوه ای از گفتار یا نوشتار است که نشانگر نگرش گوینده یا نویسنده است. به علاوه، دارای انواع مختلفی است و اتخاذ هر کدام از آنها نوع متفاوتی از متن را تولید میکند. لحن میتواند دوستانه یا غیردوستانه، جدی یا طنزآمیز، مستقیم یا غیرمستقیم، و رسمی یا غیر رسمی باشد.
علاوه بر کلمات و عبارات انتقالی، عامل دیگری که باعث انسجام متن می شود پیروی از یک زاویه دید خاص است. زاویه دید نشان دهنده رابطه نویسنده با موضوع است و به این ترتیب منظری خاص برای نگارش اتخاذ می شود. زاویه دید به ندرت در یک نوشته عوض می شود و استفاده نادرست از آن و مخلوط کردن زاویه های دید مختلف باعث می شود متن یکدستی و انسجام خود را از دست بدهد. به طور کلی، عواملي كه زاويه ديد را ميسازند عبارتند از شخص، زمان، و لحن.
انسجام متنی نشان می دهد که نویسنده مطالبی را که در قالب تمثیل، توصیف، یا استدلال در جمله های پشتیبان ذکر کرده است چگونه به صورت منظم پشت سر هم آورده است. در یک پاراگراف خوب جمله های پشتیبان به گونه ای چیده می شوند که نظمی منطقی در ذهن خواننده ایجاد کنند. برای نوشتن متنی منسجم می توانید از روشهای زیر استفاده کنید: کلمات و عبارات انتقالی، زاویه دید، تکرار کلمات و مفاهیم کلیدی، و الگوهای کلی.
اري دلوكا ميگويد در درونمان شخصيتهاي متعددي هستند كه ما آنها را به مرور زمان خفه كرده ايم. و نوشتن كمك مي كند تا آنها را بازيابيم.
اين شخصيتها كه اند. چه حرفهايي براي گفتن دارند. آيا با مني كه من مي شناسم فرق دارند. نمي دانم. بايد قلم را روي سفيدي كاغذ بگذارم، نه انگشتانم را روي صفحه كليد بگذارم و اختيارشان واگذارم به آنهايي كه در درونم زندگي مي كنند. بگذارم بنويسند تا ببينم چه مي گويند. ببينم چه مي گويند تا بشناسمشان. اگر نوشتن تنها راه ارتباط با انهاست بگذارم آنها بنويسند تا با شناختن آنها شايد شناخت بهتري از خودم پيدا كنم.
از اين به بعد مي خواهم مباحثي را در خصوص فن نوشتن در وبلاگ بگذارم. چيزهايي مختلفي درباره پاراگراف، مقاله، روشهاي توصيف، تمثيل، استدلال و غيره......تا ببينيم چه شود.....