پیرزنی از آسمان

خانه‌مان وسط باغ مستطیلی بزرگی در روستایی کوچک میان شالیزارهاست. یک ضلع کوچک این مستطیل از غرب به خیابانی ختم می‌شود که از وسط روستا در امتداد رودی کوچک کشیده شده است و ضلع کوچک دیگر این مستطیل از شرق به مزارع وسیع شالی‌کاری. در اردیبهشت ماه، شالیزار به کرت‌های مربع و مستطیل تقسیم می‌شود، و بعد از این که نشاهای شالی در آنها کاشته شد، آن ها را پر از آب می‌کنند. در این هنگام، این کرت‌های پرآب مانند قطعات بزرگ آیینه می‌شوند و عکس آسمان آبی و ابرهای سفید در آنها منظره‌ای استثنایی به وجود می‌آورد. دوران کودکی، اغلب بر کنده درخت زبان گنجشکی میان باغ می‌نشستم و به این قطعات آیینه و عکس آسمان در آن خیره می‌شدم و ابرهای سفید را در ذهنم به شکل فیل، اسب، گوسفندهای کوچک و گاه صورت پیرمردی با ریش و موهای سفید تجسم می‌کردم.

اما آن روز متفاوت بود. دیدم که روی همان کنده‌، کنار کتاب فارسی اول دبستان و دفترچه مشقم دراز کشیده‌ام و هوا بسیار گرم است. آفتاب مستقیم روی صورتم می‌تابد و عرق از همه جای بدنم جاری شده است. هیچ بادی نمی‌آید؛ فقط ابرها به کندی حرکت می‌کنند. گرما آنقدر زیاد شده است که گویی سرشاخه‌های درختان، ابرها و آبی آسمان دارند ذوب می‌شوند، رنگهایشان در هم می‌آمیزد و از گوشه و کنار جاری می‌شود.

ناگهان در این گرمای طاقت‌فرسا، صدای شلپ شلپ راه رفتن کسی را در میان نشاها، توی گِل پرآب می‌شنوم. صدا هی بلندتر و بلندتر می‌شود و به من نزدیک‌تر. دلهره و ترسی شدید در دلم شکل می‌گیرد. با تقلای زیاد سعی می‌کنم از جایم بلند شوم، بنشینم، و برگردم به سوی صدا تا ببینم چه کسی در میان نشاها راه می‌رود و به من نزدیک می‌شود. اما نمی‌توانم. گویی فلج شده‌ام. تنها می‌توانم پلک‌هایم را باز کنم و چشمانم را بچرخانم؛ تنها چیزی که می‌بینم سرشاخه‌های درختان صنوبر و ابرهایی هستند که حالا رنگشان سیاه‌تر و سرعتشان بیشتر شده است.

صدای شلپ شلپ نزدیکتر می‌شود. با ترس و لرز، به سختی و با زحمت زیاد دست راستم را به کنده درخت تکیه می‌دهم و بدن سنگینم را بلند می‌کنم. برمی‌گردم سمت صدا و از وحشت می‌خواهم فریاد بزنم ولی صدایم در نمی‌آید. پیرزن زشت، ترسناک ولی چالاکی را می‌بینم که درست از وسط نشاها به سوی من می‌آید. خودش دور است ولی صدای راه رفتن‌اش در آب و صدای نفس‌هایش را نمی‌دانم چرا اینقدر نزدیک می‌شنوم. انگار همین چندقدمی من است. ترس‌ام بیشتر می‌شود و می‌خواهم فریاد بزنم و کمک بخواهیم ولی نمی‌توانم. نمی‌فهمم برای گلویم چه اتفاقی افتاده است ولی صدایی از آن اصلا در نمی‌آید. فقط به سختی صداهای مبهمی تولید می‌کنم شبیه صدایی که یک کر و لال وحشتزده از خود در می‌آورد.

تصمیم می‌گیرم از جایم بلند شوم و بروم سمت خانه که پشت سر من در آن سوی باغ است. اما پاهایم بی‌حرکتند. پیرزن نزدیک‌تر می‌شود و ترس من بیشتر. به زور پاهای لرزانم را تکان می‌دهم. از کنده درخت روی زمین می‌ایستم و به سمت پرچینی که میان من و خانه قرار دارد می‌روم. می‌خواهم بدوم اما گویی بدنم هزار کیلو شده است. زانوهایم زور ندارند. پیرزن سرعتش را زیاد می‌کند ولی من به سختی راه می‌روم. آنقدر عرق کرده‌ام که لباسهایم به تنم چسبیده‌اند. نفس نفس زنان به پرچین نزدیک شده‌ام. روی من سمت خانه است و پیرزن از پشت به من نزدیکتر می‌شود. احساس می‌کنم دیگر از شالیزار عبور کرده و به آن سوی باغ‌مان رسیده است. خودم را روی پرچین انداخته‌ام اما نمی‌توانم از آن عبور کنم. با دو دست پرچین را می‌گیرم، تکان‌اش می‌دهم و فریاد می‌زنم. اما جز صدایی مبهم چیزی از گلویم در نمی‌آید.

دیگر جرات ندارم برگردم و نگاه کنم. صدای شلپ شلپ راه رفتن توی آب و گل به صدای خش خش حرکت میان گیاهان بدل شده است. چند متر دیگر پیرزن به من می‌رسد و من همچنان پشت پرچین گیر کرده‌ام. به سختی پای راستم را لای پرچین می‌گذارم و خودم را اندکی بالا می‌کشم. ناگهان صدای مهیبی شنیده می‌شود و طوفان شدیدی از پشت من، از سمت پیرزن وزیدن می‌گیرد و می‌خواهد همه چیز را از جا بکند. طوفان مرا بلند می‌کند و محکم به آن سوی پرچین پرت می‌کند و به پشت روی زمین می‌افتم. همراه باد شدید، یورش باران به صورتم را حس می‌کنم ولی از ترس چشمانم را بسته‌ام. نه جرات و نه نیرویی در من مانده است تا چشمانم را باز کنم، بلند شوم، و قدمی بردارم.

ناگهان حس می‌کنم کسی پایم را گرفته و تکان می‌دهد. قلبم آنقدر تند می‌زند که گویی کسی از زیر زمین با پتک به پشتم می‌کوبد. در میان طوفان، صدای نفس کشیدن‌اش را به وضوح می‌شنوم. نه، نمی‌خواهم چشمانم را باز کنم. پاهایم را شدیدتر تکان می‌دهد. با وحشت زیاد اندکی پلکم را به بالا می‌کشم. روبروی من، نزدیک پایم نیم‌خیز نشسته است. با دیدن لاله گوش‌هایش که تا زمین کشیده شده‌اند، و پنجه‌ی پاهایش که پشت پاشنه‌اش قرار دارند، دوباره از وحشت چشمانم را می‌بندم. کمی جلوتر می‌آید و به زور دستانم را که به صورتم فشرده‌ام کنار می‌زند. لچک سفیدی روی موهای سفید و قرمزش کشیده شده است. نوک بینی عقابی‌اش تا چانه‌اش می‌رسد و از خال بزرگ روی آن چند موی سفید بلند بیرون زده است. لبانش مثل بادمجان پلاسیده چروک خورده و سیاه است و چشمانش در گودی صورتش زیر موهای قرمز ابروهاش گم شده‌اند.

دو دست‌اش را که مثل چنگال‌های عقاب زمخت و کثیف است روبروی صورتم می‌گیرد. سرش را خم می‌کند، نزدیک صورتم می‌آورد و اسمم را بلند صدا می‌زند: «علی...علی...» از وحشت شروع به اَاَاَ بَ بَ بَ می‌کنم و ناگهان از خواب بیدار می‌شوم. پدرم را می‌بینم که دستانش را گذاشته روی شانه‌ام و تکانم می‌دهد تا از خواب بیدار شوم. برقی، صورت پدرم را سفید می‌کند و صدای بلندی از پشت ابرهای سیاه می‌آید. لحظه‌ای بعد، در حالی که کتاب و دفترم خیسم را زیر بغل گرفته‌ام، من و پدرم دوان دوان زیر باران به سوی خانه می‌رویم.

آلان که بعد از حدود چهل سال به آن روزها فکر می‌کنم، می‌بینم که چقدر پاسخ‌های افسانه‌ای و اسطوره ای مادرم به سوال‌های کودکانه‌ام، برای من واقعی بود. می‌گفت صدای رعد، صدای سم اسب پیرزنی است که روی ابرها می‌تازد. می‌گفت بعضی از جن‌ها گوشهایشان تا نوک پایشان آویزان است و پنجه پایشان پشت پاشنه‌شان قرار دارد.