هر چند قبلاً هم به این مسئله خیلی فکر کرده بودم، ولی زمانی برای من جدی شد که مدتی را با آلمانی­ها زندگی کردم. مردم دنیا عموماً دو تصور راجع به آنها دارند: سرد بودن در روابط، نژادپرستی. این که چرا چنین تصوری به وجود آمده است در اینجا برای من مهم نیست. آنچه مهم است این است که تجربه­ی شخصی من کاملاً عکس این را ثابت کرد. آلمانی­ها نه تنها در روابط­شان حتی با غریبه­ها سرد نیستند بلکه بسیار خونگرم هم هستند. مثلاً وقتی به مغازه­ای وارد می­شوید حتماً با لبخندی که حس می­کنید از ته دل است از شما پذیرایی می­شود و اگر تمام اجناس مغازه را به هم بریزید هیچ تغییری در رفتارشان مشاهده نمی­کنید. شاید بگویید این رفتارشان به خاطر مشتری مداری و در نهایت برای کسب در آمد بیشتر است. اما در مواردی غیر از خرید نیز واقعاً چنین است. حتی اگر یک بار با کسی قبلاً برخورد کرده باشید احتمالاً دفعه بعد وقتی شما را می بیند با یک هَلووووووو که با لبخندی تزئیین شده است به سراغتان می­آید.

تصور غلط دوم که بسیار برای من مهمتر بود، نژادپرست بودن آلمانیهاست. شاید یهودی­سوزی و تبلیغات وسیع و مستمری که یهودی­ها به شکل­های مختلف کرده­اند در شکل­گیری این تصور بسیار دخیل باشد. اما وقتی ببینید پسری قدبلند، بور و خوشتیپ با یک دختر کوتاه­قد چینی که به نظر ما ایرانی­ها اصلاً زیبا نیست ازدواج کرده است؛ وقتی ببینید دختری با قد متوسط، خوش اندام و موهای بلند و بور با پسری قدکوتاه از افغانستان ازدواج کرده است؛ وقتی ببینید سیاه­پوستانی، نه از آن سیاه­پوست­های خوشتیب دورگه­ی آمریکایی، نه ویل اسمیت یا بیانسه، بلکه از آنهایی که مثل ذغال سیاهند، دست در دست دختری سفیدپوست در خیابان راه می­روند؛ تمامی سقف سنگین تصورات­تان ناگهان بر سرتان آوار می­شود.

در چنین شرایطی اولین فکری که به ذهن­تان خطور می­کند، مقایسه­ی رفتار و نگاه خودتان و هموطنان­تان با چنین کسانی است. مسیر خانه­ام در قم از کوچه­ای می­گذرد که در ابتدای آن محل سکونت بسیاری از خارجی­ها و عموماً آفریقایی­های است که برای تحصیل علوم اسلامی به قم آمده­اند. نمی­توانید حدس بزنید که راننده­های تاکسی به این کوچه چه نامی داده اند. کوچه­ سیاها. حتی برخی از راننده­ها این افراد را سوار هم نمی­کنند.

رفتار ما با افغانی­ها حتی وحشت­ناکتر است. بسیاری از افغانی­هایی که در قم هستند در اینجا به دنیا آمده­اند، لهجه­شان عین ماست؛ رفتارشان، دین­شان عین ماست؛ اصلاً نمی­توان درک کرد چرا با این افراد مثل سیاه پوست­ها رفتار می­شود. کاری به سیاست­های دولت در قبال این افراد ندارم. کاری ندارم که افغانستان تا همین چند سال پیش بخشی از ایران بود. شما در هر کشوری، در سرزمین کفر، پنج سال یا بیشتر اگر زندگی کنید حتما به شما اجازه­ی اقامت و حتی اجازه شهروندی می­دهند. دولت جمهوری اسلامی نمی­دانم به چه توجیهی کسانی را که در اینجا به دنیا آمده­اند و الان شاید سی ساله باشند، نه تنها به عنوان شهروند نمی­پذیرد، بلکه ویزای دائم هم نمی­دهد.

این رفتار نژادپرستانه نه تنها رو به بهبود نیست،  بلکه روز به روز بدتر هم می­شود. مشکلات مختلفی که برای تحصیل افغانی­ها در ایران ایجاد می­شود رو به ازدیاد است. بدتر از همه خبری بود که چند وقت پیش در خصوص ممنوعیت ورود برخی افغانی­ها به بعضی از استان­ها در مطبوعات درج شده بود. غم انگیزتر خبر ممنوعیت ورود آنها به پارکی در اصفهان بود.

می­دانم که در سیاست­های دولت در این خصوص نمی­توان به این راحتی اثر گذاشت. می­دانم به آسانی نمی­توان رفتار اجتماعی و فرهنگی مردم را تغییر داد. اما مخاطبم در این مقاله­ی کوتاه دانشجویان و اساتیدی هستند که تحلیل گفتمان می­کنند. در زمینه­ی نژادپرستی در ایران کارهای اندکی شده است که در اینجا قصد معرفی و مرور آنها را ندارم، اما از سوی ما که به تحلیل گفتمان از هر نوعی مشغولیم متاسفانه کاری انجام نشده است. برای دانشجویانی که در به در دنبال موضوع می گردند، بررسی گفتمانی و انتقادی نژادپرستی در مطبوعات ایران، سینمای ایران، قوانین و مصوبات مجلس، کتاب­های درسی، بخشنامه­های دولتی و در فرهنگ عمومی مردم می­تواند موضوعی بسیار جذاب باشد و گامی هر چند کوچک در راه طولانی رفع نژادپرستی در افکار و کردار ما ایرانی­ها.