مقوله‌بندی، چه ویژگی بنیادین ذهن بشر باشد چه کارکرد خود زبان، موضوعی است که کمتر به آن پرداخته شده است. مقوله بندی عبارت است از طبقه بندی کردن واقعیت بیرونی به گروهها و دسته ها. واقعیت بیرونی، خارج از چارچوب زبان، امری یکپارچه و بی شکل است و به همین دلیل تقریباً برای بشر غیرقابل فهم. مثلاً بلندی های روی زمین پیوستاری است میان ارتفاع یک یا دو میلی متری قابل رویت با چشم غیر مسلح تا بلندترین قله ی جهان، اورست. ذهن لازم است این پیوستار را به چند قطعه - بلندی، تپه، کوه، قله، کوهستان - تقسیم کند تا بتواند آن را بفهمد. رنگها نیز اینگونه اند: هیچ مرزی میان طیف رنگ از سفید تا سیاه وجود ندارد. مرز نارنجی و قرمز کجاست؟ مرز سبز و زرد کجاست؟ به همین دلیل است که نامگذاری رنگها در زبانهای مختلف متفاوت است. در حقیقت، این زبان است که با قطعه قطعه کردن واقعیت بیرونی، تصوری از فهم را در اختیار بشر میگذارد؛ تصوری که فاصله اش با خود واقعیت بسیار زیاد است. اما اثر این مقوله بندی ها صرفاً نسبیت در فهم نیست، بلکه کارکردی ایدولوژیک دارد.

به عنوان نمونه، وقتی انسانها بر اساس رنگ پوست به سفیدپوست، سیاهپوست، سرخپوست و زردپوست تقسیم می گردند، اولین کارکردهای ایدئولوژیک مقوله بندی آشکار می شود. واقعیت آن است که بر اساس رنگ نمی توان به سادگی انسانها را به این چهار گروه تقسیم کرد؛ رنگ پوست انسانها طیفی است که از سیاه سیاه مثل ذغال شروع می شود و به سفید سفید مثل برف ختم؛ سپس، رنگهای متنوع دیگر پوست نژادهای مختلف بشر میان این دو منتها الیه قرار میگیرند. بنابراین، واقعیت رنگ پوست انسان تقسیم بندی شده نیست، اما کافی است انسانی در یکی از این چهار مقوله قرار گیرد تا تبعات اجتماعی خوشایند و ناخوشایند حاصل از این تقسیم بندی ایدئولوژیک نسیب اش گردد.

این مقوله بندی ها، همراه با کارکردهای ایدئولوژیکشان همه جا حاضرند. کافی است به لحاظ دینی شخصی را یهودی، مسلمان، مسیحی، بودایی بنامند؛ یا به لحاظ جفرافیایی او را ایرانی، افغانی، آمریکایی، عرب، اسرائیلی بنامند؛ یا به لحاظ سیاسی او را محافظه کار، اصلاحطلب، فتنه گر، انحرافی بنامند تا عواقب این نامیدن ها برای او آشکار گردد. در واقع، هیچکدام از گروههای فوق وجود خارجی ندارند و حد مرز مشخصی میانشان وجود ندارد. اصلاً مهم نیست او در عمل به این گروها تعلق داشته باشد یا نه، همین که او را به یکی از این گروهها نسبت بدهند خود به خود پیامدهای آن نیز نسیب اش میگردد. یکی از شگردهای رایج در رسانه ها و میان سیاستمداران، قائل شدن به این مقوله بندی ها، تعریف این مقولات به شکلی خاص، و نسبت دادن خود یا رقیب به این مقولات است.

مقوله بندی های شکل گرفته در رسانه ها به راحتی در زندگی روزمره نیز نفوذ میکنند و شیوه تفکرمان را عوض میکنند. تقسیم بندی بچه ها به بچه های عادی و بچه های طلاق یکی از این تقسیمات است که نوع نگاه ما را شدیداً تحت تاثیر قرار داده است. به سادگی با این تقسیم بندی کلی بار معنایی مثبت به بچه های عادی نسبت داده می شود و کلی بار معنایی منفی به بچه های طلاق. این در حالی است که واقعیت بیرونی مثل همیشه متفاوت است از آنچه که در زبان روی میدهد. خانواده ها بسیار متفاوتند و وضعیت روانی حاکم بر آنها نیز متفاوت. چه بسیار بچه های که پدر ومادرشان از هم طلاق نگرفته اند ولی سلامت روانی شان وخیم است و چه بسیار بچه هایی که پدر و مادرشان از هم طلاق گرفته اند ولی در آرامش نسبی رشد کرده اند.

یکی از حوزه‌های مهم برای مطالعه و تحقیق در قلمرو کاربردشناسی زبان و تحلیل گفتمان همین مقوله‌بندی‌های ایدئولوژیکی است که در زبان روی می‌دهد. کشف و برملا ساختن این مقوله‌بندی‌ها اثرات اجتماعی گسترده‌ای دارد و می‌تواند در از بین بردن ایدئولوژی‌های غلطی که در جامعه گسترش یافته‌اند و باعث ظلم و نابرابری شده‌اند به‌کار گرفته شوند؛ چرا که مقوله‌بندی‌ها صرفاً به کوه و تپه و سبز و زرد و آبی ختم نمی‌شوند، بعضی مقوله‌بندی‌ها ویرانگر و بنیان‌کن‌اند و باید شناسانده شوند تا از بین بروند.