تصور می کنم اعمال قدرت در روابط بینافردی با اعمال قدرت در روابط کلانتر اجتماعی از نظر سطوح اثرگذاری یکی باشد.

در سطح خرد، یعنی در روابط بینافردی، می توان سه نوع اعمال قدرت را از هم بازشناخت. یک، عریانترین چهره قدرت در این سطح زمانی ظاهر می شود که با خشونت محض و با زور همراه گردد و بر بدنهای افراد اعمال شود و درد جسمی به همراه دارد. معلمی که فرمانبرداری دانش آموزان را با تنبه بدنی به دست می آورد؛ پدر یا مادری که با کتک زدن فرزند مطیعش می کنند؛ و شوهری که با مشت و لگد همسرش را کنترل می کند؛ همه از نازلترین شیوه اعمال قدرت یعنی زور استفاده می کنند. در این حالت، مفعول قدرت علی رغم میل باطنی خود مجبور به اطاعت می شود، نسبت به اعمال قدرت آگاهی کامل دارد و حضورش را حس می کند، و گاه در برابر آن می ایستد. ویژگی دیگر این شیوه اعمال قدرت این است که فاعل قدرت مجبور می شود هر بار قدرت بیشتری را نسبت به قبل اعمال کند زیرا مفعول روز به روز مقاومت بیشتری از خود نشان می دهد و فرمانبرداری کمتر. از این رو دوام این نوع قدرت زیاد نیست.

دو، در سطحی کمی عمیقتر قدرت به واسطه ی ایجاد محدویت بر فرد تحمیل می شود. تنبه به خاطر عدم فرمانبرداری در این سطح شامل محدویتهایی می شود که باعث می شوند فرد از برخی از امکانات محروم شود. وقتی کودکان به حرفتان گوش نمی کند و شما مانع از این می شوید که کارتون مورد علاقه اش را تماشا کند؛ یا وقتی که معلمی دانش آموز سرکش را وادار می کند در زنگ تفریح سر کلاس بماند و مشق بنویسد و مانند ما با نمودهای این نوع اعمال قدرت مواجه هستیم. در این حالت نیز مفعول قدرت از حضورش آگاه است، درد حضور دارد اگر چه نه بر بدن بلکه بر روح، و مفعول قدرت ممکن است تلاش کند در برابر آن ایستادگی کند چون حضورش را احساس می کند و می داند که علی رغم میل باطنی اش بر او تحمیل شده است.