"من در این تاریکی / فکر یک بره روشن هستم / که بیاید علف خستگی ام را بچرد." هر وقت این جمله ی سهراب رو می خونم سعی می کنم یه تصویری تو ذهنم شکل بدم ولی نمی تونم. گاه یک چمنزار سرسبزی مثل صفحه ی دستکتاپ ویندوز اکس پی را تصور می کنم که یک بره داره توش چرا می کنه؛ ولی می بینم با تاریکی و خستگی جور در نمیاد. گاه هم چوپان خسته ای که منتظر است تا بره ای بیاید و علف خستگی اش را بچرد؛ ولی باز به خودم میگم چوپان که همیشه دوروبرش پر از بز و گوسفنده. غیر از این تاریکی اش چه می شود؟

امروز از اول صبح تا حالا هوا همه اش ابری و دلگیر بود. بی حوصله داشتم تو کامپیوترم می گشتم دنبال یه موسیقی مناسب با حال و هوای خودم که به یک فایلی از نوشته ها و ترجمه های شاملو برخوردم. شازده کوچولوی آنتوان دو سنت اگزوپری ترجمه ی شاملو را شروع کردم به خوندن. چند صفحه که خوندم جریان سیال ذهنم رفت سراغ سهراب و بره ای که منتظرش هست. به خودم گفتم نکنه سهراب در اون لحظه که این شعر را می سروده خودش را شازده کوچولوی تنها و خسته ای روی یک سیاره کوچک در دل تاریکی آسمان تصور کرده که منتظر یک بره است تا بیاید علف خستگی اش را بچرد؟